تبليغاتX
WESTBOY - كنسرت رضا صادقي


كنسرت رضا صادقي

سلام.
چهارشنبه يكي از آگهي هاي تبليغاتي كنسرت رضا صادقي رو ديدم كه رويش متني همانند تصوير روبه رو به چشم مي خورد و در زير آن عكسي از رضا صادقي و گروه همراهش چاپ شده بود. پشت آگهي مكان هاي پيش فروش بليط مشخص شده بود و صد البته تذكر داده بودند كه در مكان اجراي كنسرت بليط فروخته نخواهد شد.

با شور و اشتياق و بدون معطلي به يكي از آدرس ها مراجعه كردم و 5 هزار تومان پول نازنين! خرج كرده و بليط را گرفتم. روي بليط عكسي از رضا و موعد كنسرت كه تاريخ آن جمعه شب ساعت 19 بود، به چشم مي خورد. پشت بليط متذكر شده بود همراه بردن دوربين عكاسي و فيلم برداري ممنوع است و باعث شد تا نتوانم هيچ لحظه اي را از آن شب ثبت نمايم. (البته متوجه بودم كه اين تذكر خيلي جدي نيست ولي از آنجايي كه اصلاً دوست ندارم كه بلايي سر دوربين عكاسي نازنينم بيايد از به همراه بردن آن صرف نظر كردم)
خلاصه روز موعود فرا رسيد. به راهنمايي دوستان حدود دو ساعت قبل از شروع كنسرت در محل اجرا بودم. محل كنسرت خيلي از خانه ما دور نبود و فاصله آن تا خانه ما با ماشين حدود 10 دقيفه بود. كنسرت در محوطه روباز يك ورزشكاه برگزار مي شد. من جزء 20 نفر اول صفي خيلي طولاني بودم و براي جلوگيري از گناه، مردانه و زنانه جدا بود! قبل از ورود به سالن، ترانه دلنواز "اي لشكر صاحب زمان، آماده باش، آماده باش" را پخش مي كردند و صداي آن را تا حدي بلند كرده بودند كه فكر مي كنم همه عاشقان را به مرز جنون رسانيد!
بعد از كلي صبر كردن در بين داربست هايي كه صف در درون آن تشكيل مي شد و گوش دادن به ترانه هاي بهشتي! در آن گرما و البته تماشاي عاشقاني كه فقط به خاطر ديدن رضا و گوش دادن به ترانه هايش به آن جا آمده بودند، وارد ورزشگاه شديم.
محيطي ساده و مسطح كه در آن صندلي هاي پلاستيكي را به ترتيب و پشت سر هم چيده بودند. چون من در اول صف بودم، توانستم يكي از نزديك ترين صندلي ها به سكوي اجرا را به تصرف خويش در بياورم. بعد از كلي صبر كردن و البته گول خوردن از چوپانان دروغگويي كه آمدن رضا را نويد مي دادند! چشم ما به جمال رضا صادقي و گروه مشكي پوشان روشن شد!
اگر از سردرد و سوت كشيدن گوش بعد از كنسرت (كه تا اين لحظه، گوش بنده در حال سوت كشيدن است) بگذريم نشستن در جلو همه اش منفعت بود، چون عده اي از اول تا آخر كنسرت سر پا بودند و بيچاره آن هايي كه پشت سر اين عده بودند. كنسرت با آهنگ "داشتم فراموشت مي كردم" شروع شد و تا نوبت به خواندن ترانه رسيد رضا بالا آمد و شروع به خواندن كرد. تا اون لحظه فكر نميكردم اين قدر محوطه شلوغ باشد (دو دوربين از جمعيت فيلم مي گرفتند و همزمان روي پرده توسط پروجكشن نمايش داده مي شد) كلي سرو صدا كردم و دست زدم. اولش صحبت كرد و از اينكه كنسرت مقداري نقص داشت معذرت خواست و بعد از كلي اسرار و التماس كه آقايان و خانم هاي بشينند، آهنگ هاي بعدي را شروع كرد و در بين آن ها نيز همش مي گفت كه بنشينيم و البته حق داشت چون از وسط به بعد همه سر پا بودند.
در بين كنسرت هم گفت:"يه رگ من اهوازيه. مادرم اهوازيه". وقتي هر تراكي تمام مي شد همه با مي گفتيم:"مشكي، مشكي" تا ترانه مشكي رنگه عشقه را بخونه، بعد رضا گفت:"ما از طرف وزارت ارشاد اجازه اجراي  تزانه هاي تعريف شده اي را داريم و اگر به احتمال يك به ميليارد آهنگ مورد نظر خود رو نشنيديد، مطمئن باشيد با رضايت از اينجا مي رويد". در آخر نيز "مشكي رنگ عشقه" را با ما همخوانی کرد.
از آن موقعي كه رضا آمد تا آن موقعي كه گفت خدا حافظ حداكثر نيم ساعت طول كشيد و تنها چند ترانه نيز اجرا شد. نيمي از كنسرت را هم ما با هم همخواني كرديم. آخر هاي كنسرت هم گفت:"خواهش مي كنم صندلي را پايين بگذاريد، صندلي مال نشستن است  نه روي سر گذاشتن! اگر اينطوري بود كه من هم يه صندلي روي سرم بود!".
كنسرت تمام شد و موقع بيرون رفتن نيز همه در هم لول مي خورديم و حداقل 5 دقيقه طول كشيد تا توانستم با جمعيت بيرون برم. سر خيابان هم كه رسيدم مگر مي شد سوار ماشين شد، تا وقتي كه خانم هاي محترم هستند كي مي آمد ما را بلند كنه! خلاصه باور كنيد مجبور شدم پاي پياده به خانه برگردم (البته چون خانه ما دور نبود خيلي هم سخت نبود)
در کل به من يكي كه بد نگذشت. خدا كنه كه مسئولين پشيمان نشده باشند.

# نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 18:37  توسط پوريا  |  لینک